سالگرد
یک زمان در خواب غفلت بودم
در کنار من پدر بیدار بود
ناگهان از خواب برخواستم
آن زمان دیگر پدر در خواب بود
فرشته کوچولو تسلیت واژه کوچکی است من را در غم خود شریک بدان .
پرواز مرگ کبوتر نیست. سالگرد پرواز ملکوتی پدرت گرامی باد.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم
یک زمان در خواب غفلت بودم
در کنار من پدر بیدار بود
ناگهان از خواب برخواستم
آن زمان دیگر پدر در خواب بود
فرشته کوچولو تسلیت واژه کوچکی است من را در غم خود شریک بدان .
پرواز مرگ کبوتر نیست. سالگرد پرواز ملکوتی پدرت گرامی باد.
دستهایش آنقدر لاغر بود که حس میکرد میتواند آنها را از دستبندهایی که بدستش زده اند بیرون بیاود .
جلوی قاضی به اتهام قتل ایستاد ولی فکر میکرد قاضی از قیافه اش خواهد فهمید که او قاتل نیست .
وقتی طناب دار را به دور گردنش انداختند او هنوز انتظار نجات داشت .
چند روز بعد که به قاضی خبر دادند قاتل اصلی دستگیر شده است فهمید که او در دادگاه خود را به موش مردگی نمیزد!
عضو انجمن حمایت از کودکان سرطانی بود .
هر وقت از عیادت آنها باز میگشت تا چند روز ناراحت بود و از خود می پرسید آنها چه گناهی مرتکب شده اند که باید این چنین تقاص پس بدهند ؟
یک روز از یکی از آنها پرسید که دوست دارد به جای چه کسی باشد .
او گفت : دلم می خواست به جای شما بودم و به کودکان سرطانی کمک میکردم . ولی هیچ وقت دوست ندارم به جای پدر و مادر رنج کشیده ام باشم .
بچه عقاب ها با حرص و ولع مشغول خوردن لاشه ی کبوتر بودند و
مادرشان با مهربانی آنها را نگاه میکرد و
کبوتر چشم انتظار
در تاریکی شب دعا میکرد که فرزندش به سلامت به خانه برگردد.
اسکله ناز چشمات حریم امن قایقم
تو ساعت یک ربع به جون عقربه دقایقم
گرمی دستهای تو رو به صد تا دنیا نمیدم
هروقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم
توبند دل سلول عشق حبس نگات رو میکشم
ولی بازم روی میله هاش عکس چشمات رو میکشم
آی قصه ی بی سروته شعر بدون قافیه
برای مرگ این قلم نبودن تو کافیه
صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد آسمون بغزشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده میکرد زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی
جاده های بی کسی رو گم میکردم آروم آروم
تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه
میکشیدم پای خستم و تو جاده به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه من رو تا آخر جاده میکشونه
این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه
مترسک دیگه از ترسوندن کلاغها خسته شده بود .
میخواست یه هم زبون داشته باشه . به کلاغها لبخند زد .
جوجه کلاغی اومد و روی سر مترسک نشست . اما...... پاهاش لابه لای پوشالهای سر مترسک گیر کرد .
کلاغها به اون حمله کردند . و مترسک
.
.
.
حتی یک لحظه طعم دوستی و مهربونی را نچشید
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیزدوردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یکروز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه روخاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغت رو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اماتو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد…
زندگي قصه تلخي است
كه از آغازش بس كه آزرده شدم
چشم به پايان دارم
این جمله رو یکی از دوستانم گفت . وقتی ازش پرسیدم که چرا اینجوری میگی گفت زندگی ما اینجوری شده . گفتم نه باید فکر کنی ببینی مشکل از کجاست ؟؟ کمی فکر کرد . لبخندی زد و رفت . بعد که بهش زنگ زدم جواب نداد . رفتم دم در خونشون دیدم براش حجله زدن ......